قلندری در کویر دل

درد دلهای کویری من
 
س سفره
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٩  

تو را شاید، لبخندی بود. تو را شاید، رویای دنیای پاکی بود

آن روز که با مشتهای گره کرده، حضور سبزت گم شد.

آن لحظه اما، حتما"، مادر نگران، چشم به راهت بود.

تو را شاید عاشقی دلباخته بود

تو را که فرزند این خاک و بوم بودی.

تو که اینسال شدی (س) سفره ما.



 
طواف
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸٩  

زرتشت بیا که با تو امید آید

      شب نیز صدای پای خورشید آید

تاریخ گر دوباره تکرار شود

    آدم به طواف تخت جمشید آید



 
وطن
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳۸٩  

گر تو سبزی، سبزم

گر تو شادی، شادم

من ز شیرینیه تو فرهادم.

  وطنم

  ایرانم،

 عید آن روز مبارک بادم که تو

  آبادو  من آزادم...



 
شما را چه شده؟
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸۸  

شما را چه میشود که اینگونه به سمت ما نشانه گرفته اید؟

دیگر ما را نمیشناسید؟ما ،همانهائی هستیم که پدران

ومادرانمان دست در دستانتان به خاطر خواسته هایتان

به خیابانها رفتید(بدون مجوز) تا به مراد دلتان رسیدید. ما فرزندان

همان خواهران و برادران ٣٠ سال پیشتان هستیم.

ما همان هستیم که بارها و بارها از صدای موشک و آژیر از خواب

 کودکیمان پریدیم.ما همانی هستیم که پدر را هیچ وقت ندید.

همانی که تمام سهمش از پدر تنهاسهمیه دانشگاه بود و بس.

ما همان دبستانیهائی هستیم که امام باره گفت امیدم به شما

دبستانیهاست.شما را چه شده اینگونه به ریختن خونمان تشنه

 شده اید؟یاد تان آمد؟ ما غریبه نیستیم، فرزندان همین آب و

خاکیم.شما را چه شده برادران قدیمی پدرانمان، که اینگونه به

روی فرزندانشان نشانه رفتید؟پدر را که بیگانه کشت، فرزندش

را هم شما بکشید؟چه شده است که اینگونه گناه کار و محکوم

به مرگ شده ایم؟ برادر ! ما دشمن نیستیم. تفنگتت را اشتباه به

سویمان نشانه گرفته ای، تا دیرتر نشده تفنگتت را زمین بگذار

 که ما فرزندان همین ایرانیم.



 
ممنون
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸۸  

از ابتدای آفرینش آدم تا به الان، تنها نسلی که به نسل بعدش بدهکار

 شد و بدهکار موند،نسل پدران و مادران ما بود.نسلی که از سر 

 خوشی تصمیم گرفت تا آینده، آیندگانشونو عوض کنن! واقعا" در اون

لحظه ها کسی نبوده تا ازشون بپرسه چرا تغییر؟به چه دلیل؟

جوون بیکار داشتین؟تحصیلکرده معتاد داشتین؟ تو زمستون آواره این

 بنگاه و اون بنگاه می شدید؟ به خوابگاه های بچه هاتون حمله

میکردن؟ شب عید از کار بیکارتون میکردن؟

تلخ، خیلی تلخ. ولی همیشه بدهکار ما هستید و خواهید بود.

تا ما هستیم.و این بدترین و خائنانه ترین کاری بود که میشد نسلی

 به نسل بعدش بکنه و شما کردید.

ممنون!.



 
ما که سوختیم
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸۸  

ما که سوختیم.

تا چشم باز کردیم جنگ بود و جنگ. بعد منکرات و برادران سپاه و بسیج زیر ١٨ سال.

بعد مدرسه بود و خفقان.یا نه. خفقان در مدرسه بود.........

حالا بعد از سالهای سال، پیشرفت کردیم بالاخره به جای آب، با خون خیابونهای کشورو میشورن!

دستشون درد نکنه، دست وجدانشون درد نکنه.

امیدوارم نسلهای بعد چون ما، افسوس زندگی رو که نداشتن، نخورن.

آمین.

 



 
بدرقه
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸۸  

نگفتم نرو، نگفتم بشین تو خونت، هستن که برن.

انقدر هستن که نرفتنت پیدا باشه.وقتی داشت میرفت، نگفتم

مواظب باش،جلو نرو، زود برگرد. مگه پسر من با دوستش که

رفت و برنگشت چه فرقی داشت؟ یا با همه جوونهای دیگه؟

اونم آرزو داشتن و پدرو مادرهای نگران.نمی خواست شرمنده

خودشو دوستاش بشه.وقتی رفت دعا کردم موفق بشن.

 مگه میخواستن چیکار کنن که نذارم بره؟ جز اینکه میخواست

بگه منم حق دارم. منم میخوام حرف بزنم. منم هستم.منم

آدمم. وقتی رفت با لبخند رفت و قاطع. داشتم به تفاوت نسل

 خودم و بچه هامون فکر میکردم که ار همهمه و فریاد مردم بی

 اختیار رفتم تو کوچه....

پس اندفعه پسر من بود که رو زمین افتاده بود. پسر من بود که

 مطمئن شد تو این سرزمین غارت شده هیچ وقت حق نداشته.

 مثله همه هم نسلهاش.

 



 
گناه
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸۸  

احساس گناه می کنم زمانی که در خیابانهای این شهر پا میگذارم.

شهری که زمانی شهر ما بود و حداقل زمانی راحتتر از امروز زندگی میکردیم.

به دور از این فکر که الان بر این پیاده روها و خیابانها که قد میگذاری ناله هائی میشنوی

از خونهائی که بی دلیل و بی گناه بر کوچه پس کوچه های این شهر خاکستر غم گرفته

که روح مرگ همه جا دیده میشود جاری شده.

احساس گناه میکنم از آنانی که هر شب راحتتر از شب قبل به پاس ریختن خونی

بیشتر به خواب میروند !!!!!!!